خرید بک لینک
آورداند که ارباب معرفت محمد ترمزی قدس الله را آرزوی دیدار خضر به دل بود و حاصل نمی گشتتا که روزی عیال او جامه کودک شسته بود بود و طشتی پر از نجاست به دست داشت شیخ جامه ای پاکیزه و دستار نو پوشیده و به جماعت میرفت مگر به مسئله ای عیالش به خشم آمد و آن طشت بر سر شیخ کوبیدشیخ هیچ نگفت و آن خشم فرو خورد چو از منزل به در شد خضر بدید که در انتظار او به گوشه ای  به لبخند ایستادهو نقل است که گویند او را چندان ادب بود که هرگز به پیش عیالش بینی پاک نکرده بود + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 21:53 توسط شبان عاشق  | 

برچسب: نویسنده: غزل حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 14:31

نقل است که جناب شیخ علی ترمذی ره روزی مطالعه احوال خویش میکرد به یاد آورد کهدر جوانی روزی زنی صاحب جمال در باغی خود به او عرض کرد و شیخ اجابت نکردزن از پیش میدوید و شیخ خویشتن از دیوار باغ فرو انداخت به خود گفت چه میشد اگر حاجتش روا کردمی سپس توبه کردمی.چو این اندیشه از خاطرش گذشت گفت: ای نفس خبیث بعد چهل سال مجاهده این پشیمانی بر گناه ناکردهتو را از کجا آمد ؟برخواست و جامه عزا به تن کرد و سه روز از بهر این اندیشه به ماتم نشستدر شب سوم سید الکونین خاتم الانبیاء را به خواب دید که فرمود:برخیز و خویش رنجه مدارکه بر تو جرم و قصوری نباشد  که آنچه تو را به خاطر آمد از آن است که از وفات ما چهل سال دیگر  گذشتو دنیا از ما دورتر شد و ما نیز از مفارقتش دورتر گشتیم + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 22:14 توسط شبان عاشق  | 

برچسب: نویسنده: غزل حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 14:31

صفحه بندی